پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره

پارسا و مهرسا

دایناسور...

اینجا یکی دیگه از کارهایی که  مامان  انجام میده خرید کردن هست و تا کارهامون رو میکنیم بریم بیرون من میگم حالا چی بخریم؟ اما دوست دارم چند مورد در خرید کردن رعایت شود: برای من لباس میخرند اندازه نگیرند ،تا مامان میخواهد برام لباس بخره میگم دارم و خوشم نمیاد برام اندازه بزنن! اسممارتیز هم جز خریدها باشه همون اسمارتیز و از همه مهمتر محل خرید هست که من فقط یکشون را دوست دارم که توش دایناسور داره با اینکه کمی ازش میترسم اما دوست دارم وقتی که  سر و دمش رو تکون میده  نگاهش کنم و بهش اسممارتیز بدم !   ...
1 مرداد 1392

کروکودیل

و این هم یک حیوان دیگه که اسمشو هم نشنیده بودم چه برسه به اینکه ببینمش فکر کنم حیوان آرومی باشه ،آخه همش تو آب بود و اصلا تکان نمیخورد حتی بیشترشون چشمهاشون رو هم باز نمیکردن و من تا چند روز همه فکرم پیش این کروکودیلهای مهربون بود ! حیوانات دیگه ای هم بودند که همشونو میشناختم مثل این بزها که عاشق چوب شور های من بودند البته این بزها خوراک کروکودیلها نبودند! ...
1 مرداد 1392

زندگی در سفر

باز هم  سفر و باز هم قشم اینبار رفتیم قشم که پیش بابایی زندگی کنیم سوار هواپیما شدم و برای اولین بار در هواپیما بیدار بودم  و خیلی پسر خوبی بودم و اصلا اذیت نکردم و کلی خوشحال بودم تا آخر پرواز هم باورم نمیشد که سوار هواپیما هستم و وقتی پیاده شدیم و هواپیما را دیدم باورم شد آخه موقع سوار شدن خواب بودم و ندیدم که سوار چی شدم بعد هم سوار کشتی شدیم و باز هم من در تعجب و بهت بودم و از دیدن خلیج فارس و کشتی های بزرگ خیلی خوشحال بودم و رسیدیم قشم و این طوری سفر چند هفته ای من و خانواده ام آغاز شد و من در کنار دریا لذت میبرم و هوای پاک تنفس میکنم این کلاهم را هم در روزهای اول گم کردم و مامان بسیار ناراحت شد ! ...
1 مرداد 1392

همیشه به گردش

یعنی پارک انقدر مهمه که بچه رو از خواب بیدار میکننن میبرنش پارک؟ فکر کنم خیلی مهمه با حرفهایی که مامانم برای پارسا داشت میگفت و منم تو خواب شنیدمشون پس زیاد ناراحت نیستم که خوابم نصفه شد پس بریم پارک،هورررررررررررررا! ...
1 مرداد 1392

پارسا و تابستان

با وجود اینکه خیلی وقته هوا گرم شده اما من راضی نمیشدم شلوارک بپوشم حتی تو خونه تا مامانم شلوارک پام میکرد پاچه هاشو میکشیدم پایین و میگفتم چرا نداره؟ تا اینکه بالاخره راضی شدم این شلوارک رو بپوشم که این را هم بیشتر به خاطر کمربندش پوشیدم ...
21 تير 1392

اولین شب بدون مامان

اولین شبی که بدون مامانم خوابیدم ٢٦ خرداد ماه بود اخه مامانم رفته بود بیمارستان تا خواهر کوچولوم رو بیاره برای همین هم من بدون مامانم خوابیدم بله دیگه من الان یک خواهر کوچولو به اسم مهرسا دارم که از این به بعد خاطرات من و خواهرم اینجا نوشته میشه اینم عکس خواهرم که خیلی دوستش دارم ...
11 تير 1392

ژست آقای قوی

نمیدونم یک آقای قوی چه شکلی هست یا چی میخوره که انقدر قوی میشه  و اصلا کی یک آدم قویه؟ فقط این مدل را حس کردم که میتونه نشان دهنده یک آدم قوی باشه! فکر کنم این دست به کمر بودن بیشتر نشان دهنده قوی بودن است حالا به هر شکلی! ...
12 خرداد 1392